یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٥

روزگارِ آقای ‌O - قسمت چهارم

نوامبر ۲۰۰۴

کم‌کم دارم به این دیدارهای هفتگی عادت می‌کنم. حس می‌کنم زندگی‌ام دارد ریتم ملایم‌تری به خودش می‌گیرد. آقای ‌O می‌گوید: از حالا تا جمعه چقدر مانده؟
می‌گویم: تا چشم به‌هم بزنی تمام می‌شود.
می‌گوید: یک سال!!
می‌گویم: ۱۱ ماه!
می‌خندد. پایین گونه‌هایش چال می‌افتد. از اینکه با او زیر یک سقف زندگی کنم تصویر روشنی ندارم. دوست دارم همین‌طور ادامه بدهم. دور، با فاصله، محتاط...
عادت کرده‌ایم به نوشتن. به سه نقطه‌هایی که فقط خودمان می‌دانیم با چه کلماتی پر می‌شوند..
     ادامه دارد...