جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٥

روزگارِ آقای O - قسمت سوم

اکتبر ۲۰۰۴

آقای O می‌گوید: چهارده‌امین گربه‌ی روی شیروانی هستم.
پای سینما قدس قرار داریم. روپوش سفید و برمودای مشکی می‌پوشم. شال مشکی‌ام را سرم می‌کنم،  برای آخرین بار توی آینه نگاه می‌کنم و از خانه بیرون می‌زنم.
SMS  می زند: پس کجایی؟
می‌گویم: توی راه‌ام. چند تا موش بگیر تا برسم.
جواب می‌دهد: موش نمی‌خواهم. صبر می‌کنم تا یک هاپوی گنده شکار کنم!

نرسیده به میدان از ماشین پیاده می‌شوم. کرایه را حساب می‌کنم و پیاده راه می‌افتم. یک نفر دنبال‌ام راه افتاده. نگران نیستم. چند دقیقه‌ی دیگر وقتی سر قرار برسم گورش را گم می‌کند.
آقای O را از دور می‌بینم. از دفعه‌ی پیش جذاب‌تر شده. باز هم خنده‌ی بزرگ همیشگی‌اش را به صورت‌ام می‌پاشد. سلام می‌کنم. براندازم می‌کند و بی‌هدف کنار هم راه می‌افتیم. گه‌گاه چیزی می‌پرسیم از هم. هر دو ساکت‌ایم. دارم فکر می‌کنم: من، اینجا، به موازات شانه‌های این مرد، چه می‌کنم؟!
می‌گویم:من جلوتر نمی‌توانم بیایم. اینجا نوشته از آوردن سگ به داخل پارک خودداری کنید!
آقای O می‌خندد: به خودت هم رحم نمی‌کنی؟!
روی یکی از نیمکت‌ها می‌نشینیم. مردی سر هم‌سرش داد می‌زند و فحش می‌دهد. بچه‌ها کمی آنطرف‌تر پارک را روی سرشان گذاشته‌اند. آقای O می‌گوید: اینجا پر از نور و رنگ و سبزی و زندگی است. اما سفیدی روپوش شما با همه‌ی رنگ‌ها تفاوت دارد!
با خنده‌ می‌پرسم: جیغ می‌زند. نه؟
آقای O می‌خندد و سرش را پایین می‌اندازد. پیشانی‌اش عرق کرده. از قضاوت عجولانه‌ام شرمنده می‌شوم. این مرد محجوب و آرام را دوست دارم. برای اولین بار در زندگی‌ام حس می‌کنم دارم درگیر یک ماجرای عاشقانه می‌شوم. عادت کرده‌ام که دوست‌ام بدارند. این‌بار اما خودم اسیر شده‌ام. به زنجیر توی پایم خیره شده. پاهایم را زیر نیمکت پنهان می‌کنم.

        ادامه دارد...