اکتبر ۲۰۰۴
از دور میبینماش. با همان لبخند بزرگ. دور میزنم و سپربهسپر پشت سرش پارک میکنم. نمیدانم چکار کنم. احتمالن او هم!
بالاخره پیاده میشود. شیشه را پایین میکشم.
- سلام
لبخند براقاش را روی صورتام میپاشد.
- سلام نارنجی! بزرگ شدی!
میخندم. او هم بزرگ شده. یعنی گردتر!
میگویم ماشین را توی دانشکده پارک میکنم و برمیگردم.
باورم نمیشود خودش باشد. چقدر با صدایش، با کلماتاش تفاوت دارد. وقار نوشتههایش را ندارد. جورابام را بالاتر میکشم و بند بوتام را محکم میکنم. آقای O هیجانزده است. دستهای کوتاهاش را روی فرمان گذاشته و شرشر عرق میریزد. زمان به سوال و جوابهای مسخره میگذرد. تمام اشتیاق دیدناش تمام شده. دلام میخواهد فرار کنم. حس میکنم گیر افتادهام. شاید او هم مثل من فکر میکند. گردنام را کج میکنم و مستاصل نگاهاش میکنم. حواساش به من نیست. از توی کیفاش سمفونی ۹ بتهوون را در میآورد و به من میدهد.
آقای O میگوید تو خیلی خوبی. خیلی روشن! میگوید حتا از ایدهآلهای من هم ایدهآلتری...
با خودم فکر میکنم اینجا، توی ماشین این مرد چه میکنم؟!
ادامه دارد...