پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦

 

دست‌ام را گذاشتم روی دیوار وید مرکزی. خاطره‌ها ‌یک‌باره مثل خون ریختند توی چشم و سرم. همه چیز ناگهان شروع کرد به دوران. هجده ساله شدم. کوچک و شکستنی. پاک و تازه و بی‌خط.
نوستالژی غریبی داشت فضا برام. گریه نکردم. اما حس کردم چند درجه خم شدم. آرام‌آرام از پله‌ها رفتم بالا.

پی‌نوشت:
 «تو نمی‌دونی حسادت چه حسی داره جین. می‌دونی؟ همون‌طور که نمی‌دونی دوست‌داشتن یعنی چه. تو نمی‌دونی احساس ِ یکی بودن با یکی چه معنایی می‌تونه داشته‌باشه...»  (دیالوگ مسیو رِچِستِر در فیلم جین ایر)