|
دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥ روزگارِ آقای O - قسمت اول
دسامبر 2002 ساعت ۸ کلاس دارم. استاد قانون سه لنگری درس میدهد. شب گذشته خوب نخوابیدهام. دستام را زیر گوشام گذاشتهام و به نوشتههای روی تخته نگاه میکنم. کیف از روی پایم تالاپ روی زمین میافتد. ریمل، ماتیک، آینه، کلید، پول خرد، خودکار، فندک... آقای کناری کمکام میکند وسایلام را جمع کنم. استاد حضور و غیاب نمیکند. از کلاس بیرون میزنم. ساعت حدود ۹:۳۰ است. با آقای O ساعت ۱۰ قرار دارم. دیشب پیش از خواب email زدم و خواستم پای برد ستون آزاد منتظر باشد. خدا کند که زیاد معطل نکند. بدجوری خوابام گرفته. میروم نمازخانه و کوله نارنجیام را زیر سرم میگذارم و دکمههای کتام را باز میکنم. سعی میکنم در سکوت نمازخانه بخوابم. بگذار کمی منتظر بماند. خیالی نیست! - آقای O هستم از عکساش کمی خوشقیافهتر است. از قد کوتاهش جا میخورم. معذبام. دوست ندارم کسی مرا با او ببیند. میگویم برویم بیرون، دوست ندارم کمیته انضباطی شوم! آرام و سربهزیر پشت سرم راه میافتد. با خودم میگویم: این را دیگر کجای دلام بگذارم! - نمینشینی؟ میایستد. تقریبن هم قد هستیم. به سر بزرگاش نگاه میکنم. چرا اینجا هستم؟! دلم میخواهد زودتر برود. به نیمکتهای وسط پارک اشاره میکنم. دو تا نیمکت نزدیک هم. روی لبهی یکی از نیمکتها مینشینم و اشاره میکنم روی نیمکت دیگر بنشیند. توی دستاش روزنامهی حیات نو (آن وقتها هنوز مرحوم نشده بود!) و یک بروشور دارد. بروشور را طوری گرفته که من ببینم. چیزی نمیپرسم. چندتایی سوال میپرسد. کلافهام. آفتاب مستقیم توی چشمام میزند. میگویم: دیرت نشود! به ناهار نمیرسی. - نه! هنوز فرصت هست
|
|