یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

 

برف نگران‌ام نمی‌کند
حصار یخ رنج‌ام نمی‌دهد
زیرا پایداری می‌کنم
گاهی با شعر
گاهی با عشق.
چرا که برای گرم شدن،
وسیله‌ای ندارم
جز آن‌که دوست‌ات بدارم
یا برایت عاشقانه بسرایم...*

پی‌نوشت‌ها:
*: نزار قبانی
عکس: حیاط خانه‌ی شمال/امروز صبح

رمانس ِ خون‌ام زده بالا. از سیندروم امتحان هنوز خبری نیست. یک جور ِ عجیبی سرخوش‌ام. می نخورده مست و ملنگ. از اثرات مدلینگ خوانی است یا داروی تمرکز (!) خوردن نمی‌دانم. فقط اندازه‌ی یک بمب هیدروژنی انرژی دارم!

بعد از تحریر:
این برف همین‌جور ۳۳۷ کیلومتر تعقیب‌ام کرده تا سرزمین آبا و اجدادی. از دیشب تا به حال آسمان خودش را خفه کرده! خدا کند تا سه‌شنبه کوتاه بیاید...