سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥

برکه‌ی مهتاب

یک آسمان درد می‌شوم‌
کهکشانی می‌زایم
تا با نگاه‌ات رصد کنی

نه!
تنها ستاره‌ای قطبی
تقدیم آسمان‌ات می‌کنم
که شب‌های تیره
راه خانه‌مان را گم نکنی.

این همه را برای تو می‌کشم
برای توست که این‌همه می‌کشم!
برای ماه‌تاب ِ نگاه‌ات
که برکه‌ی تاریک‌ام را می‌روشنایی.
اصلن نمی شود مادر یک کهکشان باشم
و از ماهی چون تو بارور نشده باشم! 

[][]
تصویر تو بر تن‌ام نقش می بندد
این شب‌ها در خودم نمی گنجم
آن‌قدر
که پنجره‌های خواب‌ام را
سمت لبخند تو باز کنم،
فرصت بده!
تنها با لیوانی از این برکه به عمق‌اش دست نخواهی‌یافت...

[][]
تن‌ام را به قدم‌هایت می‌سپارم‌
این چهارراه
از چهار طرف بن‌بست است
صد بار بالا و پائین‌اش کنی به قلب من می‌رسی!

[][]
بگذار آفتاب برآید
خیالی نیست!
وقتی من و تو می‌دانیم
پشت این نور مکرر
زیبایی یک شب پر ستاره خوابیده
از این مهربانی ِ ناخوانده ابری نمی‌شویم

ما به این پرده‌ی روشن
برای خلوت ِ پشت پنجره‌مان محتاج‌ایم
بگذار...                     

     اسفند۸۱

پی‌نوشت:

 

من را ببخش اگر چون پرنده‌ی ترس‌خورده‌ای گه‌گاه به انگشت‌های مهربانی‌ات نوک می‌زنم. تنها تویی که می‌دانی لبخندهای ِ هرچند لاغر امروزم را از خالق ِ دستان ِ تو دارم. تو که شکسته‌های پراکنده‌ام را ذره ذره بی آن که بدانی و بدانم به من پیوند زدی و قطعه‌های گم‌شده‌ام را با قطعه‌هایی از خودت پر کردی. این گنجشک ِ زیر ِ  باران‌ مانده هنوز برای پریدن صبوری ِ نگاه ِ تو را می‌خواهد. آرام و خزنده پیش بیا! همچونان همه‌ی این همه وقت. بگذار آرام و ذره ذره در تو حل شوم...