یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦

 

روزها و شب‌هایی هست که خودت را می‌بندی به کار و کار و کار و کاپوچینوهای بزرگ و سرد لیوانی و خواب و خواب و خواب و ناله‌ی مداوم موسیقی و درس و درس و درس. تا فقط یادت برود که یک بغض تلخ ِ لعنتی روزهاست که گوشه کرده آن گوشه‌ی گلوگاه‌ات و تو قورت می‌دهی سوزن سوزن همه‌ی حرف‌هایی که توی گلویت گیر کرده و نباید بشکند یا خودت بشکنی در روزهایی که باید ثمره‌ی سه ماه خستگی‌ و تلاش‌ات را ببینی. و ...
من روزهاست با زندگی عشق‌بازی می‌کنم اما شهوت مرگ دست از سرم بر نمی‌دارد.
خسته‌ام. زیاد.
معلوم است. نه؟

پی‌نوشت:
آرزوهایت بلند بود،
دست‌های من کوتاه.
تو نردبان خواسته بودی،
من صندلی بودم.
با این همه
فراموش ام مکن
وقتی که بر صندلی ِ فرسوده‌ات نشسته‌ای
و به ماه فکر می‌کنی...         (حافظ موسوی)