جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦

 

مُرد دیگر. آدم‌ها می‌میرند. سکته می‌کنند یا زیر ماشین می‌روند. گاهی حتا کسی عمدن از بالای صخره‌ای پرت‌شان می‌کند پایین. این‌ها البته مهم است. ولی مهم‌تر همان نبودن آن‌هاست. این‌که آدم بیدار شود و ببیند که نیست‌اش، کنار تو خالی است. بعد دیگر جای خالی‌شان می‌ماند. روی بالش. حتا روی صندلی که آدم بعد از مردن‌شان خریده است. آن‌وقت است که آدم حسابی گریه‌اش می‌گیرد. بیشتر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند... (آینه‌های دردار/هوشنگ گلشیری)

 مرگ همیشه تلخ و تکان‌دهنده است. مرگ عزیزان سخت‌تر و هولناک‌تر. رضا. رضای عزیز. کلمه‌ای برای تسلایت پیدا نمی‌کنم. تنها از خدا برای پدر بزرگوارت آمرزش و برای تو -برادر مهربان‌ام- صبری عظیم تمنا می‌کنم...