دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

 

آتشی در من است که همه‌ی کوه‌های یخی جهان هم از پس ِ سرد کردن‌اش برنمی‌آید. آتشی که ماه‌هاست دارد ذره ذره و لحظه به لحظه می‌سوزاندم. از این همه تاول روی تاول، انگار بویی از خاکستر شدن نمی‌آید. شده‌ام سیزیف. دچار ِ یک تسلسل ِ زجرآور ِ ابدی...

پی‌نوشت:
اگر  مرا دوست نداشته‌باشی
دراز می‌کشم و می‌میرم.
مرگ،
نه سفری بی‌بازگشت است
و نه ناگهان محو شدن.
مرگ،  دوست نداشتن توست
درست
آن موقع که باید دوست بداری...     (رسول یونان)