من هنوز توی اینهمه خیابان
دلام خواسته
دست روی مشکی ِ موهای ِ اینهمه آدم بکشم
که برگردد
خیال کنم تویی!
خیس ِ خیال ِ این بوق ِ لعنتی
که تو در هوای ِ آن نفس میکشی...
گردنام را از نفسات میدزدم
تو مرا از توی این شعر!
شاعر ِ این شعر
لای ِ سپید ِ پیراهنات مرده
برای خالی ِ این بوق ِ لعنتی
که تو
در هوای آن
نفس میکشی! اسفند ۷۹ تا اردیبهشت ۸۵
پینوشت:
صبور باش عزیز من. صبور باش تا من بتوانم کلمهای نو، جملهای نو، فقط برای تو بسازم و بنویسم. تا در برابر تو اینگونه تهیدست و خجلتزده نباشم... با وجود این من و تو خوب میدانیم که عشق، در قفس ِ واژهها و جملهها نمیگنجد مگر آنکه رنج ِ اسارت و حقارت را احساس کند. عشق، برای آنکه در کتابهای عاشقانه جای بگیرد، بسیار کوچک و کمبُنیه میشود.
عزیز من!
عشق هنوز از کلام عاشقانه بسی دور است.
(چهل نامهی کوتاه به همسرم/نامه بیست و پنجم/نادر ابراهیمی)