|
شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦ وقتی که میرود همهی زندگی و روحام را با خودش میبرد. مادرم را میگویم. تنها بهانهی زندگیم. یک روز و نصفی کنارم بود. و چقدر خوب بود. بوی موهاش و ملایم دستهاش. و چقدر کم بود این یک روز و نصف. برای من بعد از دو هفته. و تا دو هفتهی دیگر که نمیبینماش... پینوشت۱: پینوشت۲: |
|