شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

 

وقتی که می‌رود همه‌ی زندگی و روح‌ام را با خودش می‌برد. مادرم را می‌گویم. تنها بهانه‌ی زندگی‌م. یک روز و نصفی کنارم بود. و چقدر خوب بود. بوی موهاش و ملایم دست‌هاش. و چقدر کم بود این یک روز و نصف. برای من بعد از دو هفته. و تا دو هفته‌ی دیگر که نمی‌بینم‌اش...

پی‌نوشت۱:
نمی‌خواهد چیزی را دوست بداری
همین بهانه‌های کوچک برای زنده‌ماندن‌ات
بعدها
تو را خواهد کشت...    (علی آدینه)

پی‌نوشت۲:
طعم تلخی دارد این بغض که سر شکستن ندارد. سر ِ شکستن‌اش را ندارم...