پنجشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٦

 

برای يکتا:
چیزی خوف‌ناک‌تر از تکیه‌گاه نیست. ذلت رایگان‌ترین هدیه‌ی هر پناهی است که می‌توان جست... (نادر ابراهیمی/بار دیگر شهری که...)

نه! نداشتم. اصلن تکیه‌گاه نداشتم که حالا محکم باشد یا نه. شرایط خاص زندگی‌م هرگز مجال تکیه‌کردن نداد به من. تا آن‌جا که به‌خاطر می‌آورم، کوه روی شانه‌هام زیاد داشته‌ام. دارم. اما کوهی پشت ِ سر...؟ کجاست؟ هست؟

پی‌نوشت:
جهان پیشین‌ام را انکار می‌کنم،
جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم،
پس گریزگاه کجاست!
اگر چشمان‌ات سرنوشت من نباشد؟  (غادة السمان)