چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦

 

باید خوشحال باشم. به خاطر ِ همین کورسوی امید. اما نیستم. 
همه‌ی زندگی‌ام شده همین نیمه‌جان شدن‌ها. برزخ در برزخ. به‌خدا جهنم ِ خدا هم قدر ِ این برزخ‌ها مهیب نیست.
 به آرامش نیاز دارم. عجیب این روزها محتاج ِ آرامش‌ام. یک آرامش ِ پایدار و امن...
 اِلهی ما اَقْرَبَکَ مِنّی و اَبْعَدَنی عَنْکَ...

پی‌نوشت۱:
آرزو می‌کردم
تو را در روزگار ديگری می‌ديدم
روزگاری
که گنجشکان حاکم بودند
آهوان
پليکان‌ها
يا پريان دريايی.
نقاشان
موسيقی‌دان‌ها
شاعران
عاشقان
کودکان و ديوانه‌ها...
آرزو می‌کردم که تو از آنِ من بودی
در روزگاری که بر گل ستم نبود
بر شعر
بر نی
و بر لطافت زنان.
اما افسوس
ما دير رسيديم
ما گل عشق را می‌کاويم
در روزگاری که عشق را نمی‌شناسد... (نزار قبانی)

پی‌نوشت۲:
دست‌هایم را ضربدر می‌کنم و بازوهایم را بغل می‌گیرم. آهای خدایی که آن بالا به صدای من گوش می‌کنی. به‌قول قرآن مجید یا کریم، بخشنده و مهربانی. ستار و کریم و هزار تا چیز خوب دیگر هم هستی. همه‌ی این ها درست. من بدم. پر از خطا و نافرمانی و سرکشی‌ام. درست. اما خودت گفتی ادعونی استجب لکم. مگر نه؟ پیش شرط و اما و اگری هم کنارش نگذاشتی. مگر نه؟ حالا من دارم صدات می‌کنم. با همه‌ی ذرات فروریخته‌ی جان ِ پراکنده‌ام. آهای!