سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦

 

دیشب تا ساعت n با ن. مشغول درست کردن اسلایدها و اضافه کردن آخرین عکس‌ها و مطالب برای پرزنت کردن مقاله امروز بودیم. صبح، از آن‌جا که ترک عادت موجب مرض است(!) طبق روال همه‌ی سه‌شنبه‌ها پیش از زنگ ساعت بیدار شدم. کتری را روی گاز گذاشتم و مشغول چیدن سور و سات صبحانه برای ن. شدم. یک‌هو به سرم زد شوفاژها را هواگیری کنم. از آن‌جا که کشته مرده‌ی آچار دست گرفتن و اعتماد به نفس ِ سرخود هستم، شروع کردم به عملیات هواگیری. ولی از همان جایی که تا آخر کار را هیچ‌وقت ندیده بودم، بعد از خالی شدن هوای مربوطه با دیدن آب زنگ زده احساس کردم که این آب اضافی است و باید صبر کنم تا کاملن تخلیه بشود. صبر کردن همان و روانی شدن رادیاتور مربوطه همان و بارانی از آب جوش زنگ‌زده‌ی فشار قوی(!) همان و...
خلاصه اینکه خانه را سیل برد...
با بدبختی فراوان و از دست دادن کلیه‌ی حوله(هوله)های موجود در خانه و لگن لگن آب گند از کف اتاق ها جمع کردن و تی کشیدن و... حالا انگار که کوه کنده باشم، همه‌ی تن‌ام درد می‌کند!
درست در قلب فاجعه با آن لگن و حوله(!) و تی و دستکش، ن. یادش به یکی از بندهای مقاله که مربوط به مداخلات عمرانی نسنجیده که موجب بروز دو مورد سیل در کِیس اِستادی‌مان شده افتاده و حالا نخند و کی بخند!
خواب و زندگی کوفت‌مان شد، یک خروار شستنی دارم که باید بشورم، توی رادیاتور انگار رودخانه موج می‌زند و کلی کار دارم برای فردا و پس‌فردا...

پی‌نوشت۱:
لی‌لا جان جلادی شدی برای خودت! چشم. آدرس را میل می‌زنم. مرد می‌خواهد که بزند زیرش!

پی‌نوشت۲:
دل‌ام پائیز پارک ملت می‌خواهد. یاد کوچه‌ی مهربان‌مان به‌خیر. رج به رج برگ چنار ریخته حالا حتمن...

پس از تحریر: به سلامتی ۴ انگشت دست راست‌ام را هم جزغاله کردم!