شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٦

 

از آن روزهای نکبتی است که حوصله عالم و آدم را ندارم. مطلقن به هیچ تلفن و اس‌ام‌اسی جواب نمی‌دهم و از دیروز عصر که از خانه‌ی یار جدانشدنی سال‌های کوفتی دانشگاه گیلان لعنتی برگشته‌ام، در خانه‌ی سپید و خاکستری‌ام هیچ چراغی روشن نیست. مسخره است اما از دیشب تا حالا حتا از تختخواب‌ام بیرون نیامده‌ام و مثل خرس یک‌سره یا خوابیده‌ام یا خاطرات سیلویا خانوم پلات دیوانه‌تر از خودم را خوانده‌ام!
دکتر لازم شده‌ام انگاری. از آن وقت‌هاست که آسمان به زمین بیاید، شانه‌ام را بالا می‌اندازم و سرم را فرو می‌کنم توی بالش و همه چیز را به جهنم حواله می‌دهم!

دوستان و نگرانان ِ همیشه‌گی!
لطفن مدتی دست از سرم بردارید. حوصله‌ی نصیحت و روده‌درازی و مهربانی ندارم. مهربانی‌هایتان را بگذارید برای روز مبادا. به مامان ِ مربوطه هم لطفن خبرگزاری نفرمایید. از ایشان هم  در این مسافت، کاری جز غصه‌خوردن و حرص تناول کردن برنمی‌آید!
ممنون!

پی‌نوشت۱:
دیروز قبل از اینکه بروم توی دِپ، هزاربار فون‌بوک ِ گوشی‌ِ مبارک را بالا و پایین کردم تا شاید روی اسمی نگاه‌ام به شوق بایستد. عصر جمعه‌ی بارانیِ دلگیرِ چرک‌مرده‌ی تهران، دل‌ام هیچ‌کس را نخواست. هیچ‌کس نبود که بی‌قضاوت گوش‌ کند. هیچ‌کس نبود که بتوانم با او خودم باشم. هیچ‌کس نبود که خودش هزار و یک قصه‌ی تلخ نباشد. ترسیدم روی هر شماره که توقف کنم...
پی‌نوشت ۲:
کلاغ‌ها خانه را روی سرشان گذاشته‌اند. در برابر باد گوش می‌دهم و به نفس‌های ظریف نوازنده‌ی فلوت که گمان‌ام یک زن باشد، گوش می‌کنم. دارم تعادل ِ روح‌ام را از دست می‌دهم...
پی‌نوشت ِ مخاطب خاص‌دار:
برایم نوشتید: «من هميشه غم‌های انفجاری شما را می‌خوانم؛ راستی! شادی‌های شما كجايند؟! انگار شادی گمشده است، يا آنكه آن را از شما دزديده‌اند.»
برایتان می‌گویم. من نه شادی را گم کرده‌ام و نه کسی آن را از من دزدیده. ماه‌هاست که خودم را جاگذاشته‌ام و حالا هرچه برمی‌گردم دیگر پیدایم نمی‌کنم...

پس از تحریر:
خیلی غم‌گین‌ام. خیلی. خیلی. خیلی...