پنجشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٦

 

۱. خسته‌ام. یک جور خستگی ِ خیلی عمیق ِ جسمی. دل‌ام می‌خواهد یک دل ِ سیر بخوابم. دل‌ام لک زده برای یک خواب ِ نرم ِ عمیق. تن‌ام درد می‌کند...
۲. این شعله توی پیراهن‌ام جا نمی‌شود. هرجور که پنهان‌اش کنم، زبانه‌هاش را توی چشم‌ام به‌راحتی می‌شود خواند. همین هم هست که این روزها، این روزهای ملتهب نگاه‌ام از همه می‌دزدم. بقول آقای نزار قبانی عزیز، اگر ننویسم منفجر خواهم شد!
۳. و اذا زلزلت الارض زلزالها... در من زلزله‌ای است که از درون ویران‌ام می‌کند...

پی‌نوشت:
حالا عصر است
و از بتونه كردن روزها به خانه می‌آيم
و بودن‌ات بوته‌ای است
كه به زندگی سنجاقك اضافه می‌شود.
تا مرگ روی زندگی ناچيز شب پره نيفتاده،
بيا
تا كنار اين همه گياه و زمين و آدم 
 تنها نمانم.                                               
اين جا
اگرچه انتظار را با آهی كه پشت پنجره‌هاست، 
 می‌كشيم و تمام می‌شويم 
 بيا!
 مثل آسمانی كه يك عمر روی بام ايستاده،                                                       
آخرين حرف‌ام
نشستن كنار توست.   (گراناز موسوی)