دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦

 

روزها و هفته‌ها و ماه‌های سختی پشت سر گذاشته‌ام. و حالا آن قدر بریده‌ام که امیدی ندارم در روزهای نیامده یسری از پس این همه عسر انتظارم را بکشد. همه‌ی تلاش‌ام را کرده‌ام که اندکی شاید اندکی از این فشارم کم کند. باور کن همه‌ی تلاش‌ام را.
به این بغض ِ لعنتی عادت نمی‌کنم. هی می‌گذارم اشک، بی خیال و دیوانه سر برود از چشم‌هام، سر بخورد روی تاول‌های کنار چشم‌ام، سوز بپیچید روی کشیده‌ی پوست ِ گونه‌هام. هی می‌گذارم موج‌های این هق هق ِ بی‌پدر بیاید بپیچد توی خسته‌ی شانه‌هام، بپیچم به خودم و تا جان دارم و نفس امان می‌دهد ته مانده‌های کلماتی را که هزار بار جویده‌ام و هضم نمی‌شود قورت بدهم از راه تنگ این گلو...

پی‌نوشت:
تو حتم داری که خدا همه چیز را می‌شنود و می‌بیند؟ من دیگر شک دارم به قال لاتخافا. اننی معکما. اسمع و اری... اگر یسمع و یری، پس چرا این همه آیا...