یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦

 

 یک دیوانه با یک بطری شکسته درون‌ام راه می‌رود و به دیواره‌های وجودم مشت می‌زند. می‌لرزم. از بیخ و بن.
 به مویی هم بند نیستم دیگر. مثل بادبادکی که نخ‌اش را پسرک بازیگوشی رها کرده‌باشد. مرا بگیر و به جایی بند کن. من از این حال اعوجاج و سرگشتی به تنگ آمده‌ام...‌  بادبادک ِ از هم گسیخته‌ای شده‌ام که روی بلندترین شاخه‌ی درخت گیر کرده. ارتفاع ِ این درخت بلندتر از ارتفاع کسی است که نخ را رها کرده. هیچ جرات داری بیایی بالای این درخت و برم داری؟ هیچ می‌توانی استخوان ِ ضربدری ِ شکسته‌ام را ترمیم کنی؟ هیچ می‌توانی کاغذ پاره‌ام را ترمیم کنی؟ برایم از نو گیسوان زنجیری می‌بافی؟

به دل‌ام می‌گویم خوب باش. می‌گویم آرام باش. حرف گوش نمی‌کند دخترک لجبازم. حرف گوش نمی‌کند...

پی‌نوشت۱:
استندبای. تا کی؟ حتا دیگر این را هم از خودم نمی‌پرسم.
پی‌نوشت۲:
يه ديواره
يه ديواره
که پشت‌اش هيچی نداره
تا که ديوارو پوشيدن سيه ابرون
نمیاد ديگه خورشيد از توشون بيرون
يه پرنده است
يه پرنده است
يه پرنده است
يه پرنده است
که از پرواز ِ خود خسته‌است
بن ِ بال‌اش رو بسته‌اند دست ِ ديروزا
نمياد ديگه حتا به يادش فردا...