پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦

 

بازگشت من به شهر، بازگشت به سوی تو نیست. سگ های خانگی، مرز میان آشنایی و بیگانگی هستند...*(نادر ابراهیمی/بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم)

صفر) بازگشته‌ام. بعد از هفت ماه یا هر چه. به قول ِ ابراهیمی ِ عزیز: بازمی‌گردم. همیشه باز می‌گردم. من مرد ِ خداحافظی برای همیشه نیستم...
یک) در خانه‌ای زندگی می‌کنم که هنوز عادت نکرده‌ام بگویم خانه‌ی من. دل‌ام برای خانه‌مان، خانه‌ی من و مامان تنگ شده. این چهاردیواری ِ دلگیر را دوست ندارم. سکوت کشنده و سردش را. دل‌ام بوی خانه‌ی صورتی‌مان را می خواهد... از این شهر نکبت متنفرم. از این خانه ی دلگیر ِسفید و خاکستری. از در و دیوارهایی که قورت‌ام می‌دهند. از نیمه‌ی شب از خواب پریدن و بی‌خوابی. از تنهایی. تنهایی. تنهایی. تنهایی... از غذایی که می‌پزم و تنهایی از حلق‌ام پایین نمی‌رود و می‌گذارم توی یخچال. از میوه‌هایی که می‌پوسد و دور می‌ریزم. از ماست و شیری که تاریخ مصرف‌اش می‌گذرد و خالی می‌کنم توی ظرفشویی. از همه چیز ِ تنهایی ِ این خانه بدم می‌آید. از بی عرضه‌گی‌هام. تو راست می‌گفتی. جز نک و ناله و شکایت از من برنمی‌آید. تنهام. خیلی تنها. پشت‌ام هیچ کس نیست. هیچ‌چی نیست.
دو) ۲۲سالگی برام آنچنان دور می‌نماید که هیچ تصوری از روزهای خوب‌اش ندارم. باور ندارم وقتی دور ِ هم هستیم و بچه ها از شیطنت‌هام می‌گویند و می‌خندیم. باور نمی‌کنم ۲۲ سالگی و پیش از آن‌ام از آن ِ خودم باشد. شکسته‌ام. شکسته شده‌ام. من آن شور دیوانه‌وار را می‌خواهم. من همه‌ی روزهای از دست رفته را می‌خواهم. در ابتدای بیست و پنج سالگی اندکی مسن‌تر از یک زن ِ سی و پنج ساله‌ام. این را مدتی است با همه‌ی وجود لمس می‌کنم...
 دو-۱) بی‌تابانه منتظر گسستن این پیله‌ی سخت‌ام. برای پروانه شدن نه. برای پرنده شدن. پرنده ای رها. در اوج. در اوج ِ آسمان...
دو-۲) حس مبهمی دارم. تشخیص‌اش برام سخت است. هر چه هست قلب ِ کوچک‌ام را گرفته توی مشت‌اش و فشار می‌دهد. فشار...
سه) ماه‌هاست دور خودم پیله‌ای تنیده‌ام و به وسواس مراقبت می‌کنم که کسی به حریم‌ام نزدیک نشود. دایره‌ی اطرافیان‌ام هر روز تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شود. شاید اگر همه‌اش دست خودم بود حالا از این دایره‌ی کوچک تنها یک نقطه هم باقی نمانده‌بود. هر تماس و تقلای کوچکی برای نزدیک شدن یا ورود به آن سوی مرزهایی که از آن به سختی محافظت می‌کنم کلافه و آشفته‌ام می‌کند. یک جوری دیواره‌هام درد می‌کند. با کوچک‌ترین برخورد و تلاش برای لمس به هم می‌ریزم. نمی‌دانم اگر واقعن درک می‌کردند که تمایلی برای نزدیکی با ایشان ندارم آیا باز هم به تلاش رنج آورشان (رنج آور برای من!)، ادامه می‌دادند؟ خسته‌ام و می‌ترسم از آشفتن سکوت‌ام. سکوتی که ماه‌هاست زندگی‌ام را احاطه کرده. گاهی مثل امشب فکر می‌کنم اگر روزی برسد که بخواهم این پرده‌ها و پیله‌ها را پاره کنم، این دیواره‌ای که هر روز ضخیم‌تر و عظیم‌تر می‌شود، آیا امکان رها شدن وجود خواهد داشت؟
چهار) این‌ها را برای شما می‌گویم. که دل‌تان لک زده بود برای آن سوی این پرده‌ی تاریک که دیگر یک سالی هست پشت‌اش پناه گرفته‌ام. من از نگرانی‌ها و احوال‌پرسی‌هایتان دل‌آشوب می‌شوم.
پنج) بیست و پنج سالگی هم آرام آمد. بی‌سر و صدا. آن‌قدر شلوغ بود روزهام که صدای پایش را نشنیدم. بیست و پنج سالگی هم  مثل همه‌ی این سال‌ها طعم تازه‌ای نداشت. تنها طعم ترش انار داشت. از آن انارهای ترش ِ کوچک ِ شمالی.
شش) بعد از مدت‌ها راه‌ام را پیدا کرده‌ام. مسیری که گم کرده‌بودم. حالا گمان کنم می‌دانم از جان ِ این زندگی چه می‌خواهم. خواندن‌ام نظم گرفته. زندگی ِ شلخته‌ام زمان بندی شده. حالا این گوشه‌ی تنها که هستم، شمال و جنوب و شرق و غرب‌ام را می‌شناسم. چقدر دور شده‌بودم. از جایی که هستم حالا و نبودم تا قبل. از جان من شعر نخواهید. حالا حالاها وقت ِ دیوانگی ندارم...
هفت) «من زندان توام یونس» چند ماهی هست که از تاریک‌خانه‌ی ارشاد بیرون آمده. با تنی شرحه شرحه از تیغ سانسور. شاید با وضعی که پیداکرده، بهتر بود از خیرش می‌گذشتم. من نمی‌دانم سر ِ بعضی‌ها را از چه چیز پرکرده‌اند. اما در هر حال به زودی کودک ِ زخمی‌ام می‌آید. تأخیرش برای خاطر ِ گرفتاری‌های خودم بود. اما بالاخره رفت که بیاید. زود. خیلی زود.

پی‌نوشت۱:
هل مِن مَحیص؟
هست؟ نجاتی هست؟ آیا؟ آیا نجاتی هست؟!...
پی‌نوشت ۲:
میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آن‌ کس که غریب نیست شاید که دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می‌گوییم و یا ایشان به ما. آن ها با ما گرد یک میز می‌نشینند، چای می‌خورند، می‌گویند و می‌خندند. «شما» را به «تو» و «تو» را به هیچ بدل می‌کنند. آن ها می‌خواهند که تلقین‌کنندگان صمیمیت باشند.  می‌نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می‌نشینند تا روز اندوه بزرگ. آن گاه فرارسنده‌ی نجات‌بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می‌آورند،حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند می‌خورند که در راه مهر، مرگ چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. تو را نگین می‌کنند در میان حلقه‌های گذشت‌هایشان. جامه‌هایشان را می‌فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند  و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت. زمانی فداکاری‌ها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه‌ای، ضربه های تند توفان را تحمل می‌کند، آن توفان که تو را در میان گرفته‌است. آن‌ها به مرگ و روزنامه‌ها می‌اندیشند. بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه‌ها را در آن احساس می‌کنی می‌چرخند و فریاد می زنند: من! من! من! من! باید ایشان را در آن لحظه‌ی دردناک باز‌شناسی. باید که وجودت در میان توده‌ی مواج و جوشان سپاس معدوم شود. باید که در گلدان کوچک دیدگان تو باغ بی‌پایان «هرگز از یاد نخواهم برد» بروید. آن‌گاه دستی تو را از فنا بازخواهدخرید. دستی که فریاد می‌کشد: من! من! من! و نگاهی که تکرار می‌کند: من! از یاد مران که این‌گونه شناسایی‌ها بیشتر از عداوت، انسان را خاک می‌کند. مگذار که در میان حصار گذشت‌ها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزدیک‌ترین کسان خویش هنگامی که مسیحاصفت به سوی تو می آیند، بشور!   (نادر ابراهیمی/بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم)