جمعه ٤ فروردین ۱۳۸٥

 

در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد‌هزار عالم ملک او شود که نیاساید و آرام نیابد. این خلق به تفصیل در هر پیشه‌ای و صنعتی و منصبی و تحصیل نجوم و طب و غیر ذلک می‌کنند و هیچ آرام نمی‌گیرند. زیرا آنچ مقصود است به دست نیامده‌است. آخر معشوق را دلارام می‌گویند. یعنی که دل به وی آرام گیرد. پس به غیر چون آرام و قرار گیرد. این جمله خوشی‌ها و مقصودها چون نردبانی است و چون پای نردبان جای اقامت و باش نیست. از بهر گذشتن است. خُنُک او را که زودتر بیدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درین پایه‌های نردبان عمر خود را ضایع نکند...
 (فیه ما فیه/مولانا)