سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱

 
 این که روى تنم مى کشى
آرشه نیست
اره است
این نت ها که پشت هم ردیف مى کنى
این ناله ها که از تنم مى پراکنى...
زن نیستم زیر بار جمله هایت نزایم
 گلویم ورم کرده
حاملگى خارج از رحم دارم
این بار 
توله ى نخواستن ات را بالا مى آورم
پاره ام
از زیر و رو 
کوک ام بزن.
ساز ناکوک توام
 این نت ها که در من فرو مى کنى
رکوئیم خام خداحافظى ست
این که روى تنم مى کشى،
دست نیست
دست مى کشى
دارى از من
با اره توى دلم دست مى کشى. . .
فاطمه حق وردیان

یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠

دهانت را مى‌بویند. . .

تلفن کنترل بود
من شماره‌ تو را می‌گرفتم
آنها گوشی را برمی‌داشتند
باید از شاعرانگی‌ام استفاده می‌کردم
حرف‌های عاشقانه می‌زدم
بی آن‌که حرف عاشقانه زده باشم
-سلام
-سلام
-تو کجایی؟
- همین دور و بر

عشق آدم را بی پروا می‌کند
عشق زبان آدم را بی‌پروا می‌کند
و جمله‌های رسوا کننده از زبانم سر می‌خوردند
-کاش اینجا بودی
-من اونجام
-کاش در دسترسم بودی
-دست چیه؟ دل مهمه!

آنها از شنیدن داستان عشقی ما لذت می‌بردند
و از قطور شدن پرونده ما لذت می‌بردند
و از سکوت‌های بین کلمات ما لذت می‌بردند

تلفن کنترل بود
و ما می‌دانستیم

حالا آنجا پرونده قطوری هست از داستان عاشقانه ما
از گفتگوهای تلفنی بی‌پروا
از سکوت‌های پر از شاید و اما

شاید یک روز به جرم حرف‌های غیر عاشقانه بازداشتم کنند
و پرونده رسوایی عاشقانه‌ام را بگذارند روی میز
من هیچ چیز را انکار نمی‌کنم
نه دلتنگی‌های تو را
نه نفس‌ زدن‌های خودم را
فقط می‌گویم ببخشید آقای قاضی!
ممکن است یک نسخه از این داستان عاشقانه
که لای این پوشه‌های خاکستری گیر کرده به خودم بدهید؟
این زندگی من است
روایت مستند سال‌هایی که بی‌پروا حرف‌های عاشقانه زدم
و تلفن کنترل بود...

 

شعر از: معصومه ناصری

یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠

 

دانلود فایل صوتی "به چهل و چهار سالگی یک اسکلت"
از مجموعه‌ی "من زندان توام یونس"
با صدای شاعر

 

پ.ن:

با اصلاحیه‌های نامعقولی که بر کتاب پیش از این به انتشار رسیده‌ی "دیازپام10" زده شد، از چاپ مجدد این کتاب منصرف شده‌‌ و فایل پی‌دی‌اف کتاب را برای دانلود، روی نت قرار داده‌ام. تنها از شما خواهش می‌کنم هزینه‌ای که قرار بود برای خرید کتاب بپردازید، به حساب موسسه حمایت از کودکان سرطانی (محک) واریز کنید. 

برای دریافت کتاب اینجا کلیک کنید.

جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠

از آنجا می‌آیم

از آنجا می‌آیم
خاطراتی دارم
 به دنیا آمدم
آنسان که مردمان میرای دیگر
به این دنیا آمده‌اند.

 مادری دارم
و خانه‌ای با پنجره‌های بی‌شمار
برادری دارم
دوستانی
و سلولی با پنجره‌ای سرد. . .

موج مال من است
که مرغان دریایی از من ربوده‌اند. 
چشم‌اندازی دارم
با تیغه‌های علف هرز
ماه از آن من است،
در انتهای لبه‌ی کلمات
و انبوه پرندگان
و زیتون‌زار ابدی. 

 بر این زمین بارها قدم گذاشته‌ام
پیش از آنکه شمشیرها
از پیکر زنده‌اش
ضیافت شام برپا کنند...

 از آنجا می‌آیم
آسمان را به مادرش باز می‌گردانم
وقتی‌که آسمان
گریه می‌کند برای مادرش
 و می‌گریم
از اینکه مرا ابری می‌شناسند
برای بازگشت...

آموخته‌ام که تمامی حروف
شایستگی این را دارند
که برایشان میدانی از خون برپا شود
پس قواعد را درهم شکسته‌ام
من
تمامی کلمات را آموخته‌ام
و آن‌ها را بهم ریخته‌ام
تنها برای سرودن یک چیز: وطن

 

شعر از: محمود درویش

ترجمه‌ی فاطمه حق‌وردیان

 

سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠

دو شعر در سفر

1.

وقتی در سفری،
ستاره‌ها با تو حرف می‌زنند.
آنچه می‌گویند
اغلب غم‌انگیز است. . .

 

2.

آهنگی که 
به هنگام مستی در شب
سوت می‌زنی،
شادمانه است.

اما همان آهنگ
از پشت پنجره‌ی قطار
غمگین است. . .

 

اورهان ولی کانیک
ترجمه‌ی فاطمه حق‌وردیان

 

 

یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠

انتظار

 

گفت: منتظر بمان
خواهم آمد.

منتظر نماندم
او هم نیامد.
چیزی شبیه مرگ بود
اما کسی نمرد. . .

شعر از: آتیلا ایلهان
ترجمه‌ی فاطمه‌ حق‌وردیان 

 

پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٠

تو نیستی

تو نیستی
دریایی نیست
ستاره‌ها دوستان من‌اند
امشب چیزی شبیه یک معجزه اتفاق می‌افتد
یا سرم شبیه یک بمب،
منفجر خواهد شد.

 با شعرهای قدیمی در دهانم
دراز می‌کشم
استانبول
مناره‌ها
در اتاقم...
آسمان شفاف و درخشنده‌است

نگاه کن!
شادترین روزهای ما به بازوان‌شان متصل‌اند
باد مخالف از آن سوی ساحل
آسمان یک دریاست
 در هوا صدای بال‌ها و بوهای وحشی
دریایی نیست
ستاره‌ها محو و دورند
دوباره من،
با تنهایی‌ام
استانبول،
مناره‌ها از دست رفته‌اند
تو تنهایی.

 

شعر از آتیلا ایلهان
ترجمه‌ی فاطمه حق‌وردیان